اولين نوشته هاي يك نوزاد


منزل
تماس
 

چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 

باز هم اين تکه صفحه سپيد و ساده

پناهگاهيست برای فرار از رنج زخم هايی

که گهگاهی

با ياد آوری خاطراتی دهان باز می کنند ...

 

 

 
 

اردشير همتی : ۱:۱۸ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 

يه صفه مخصوص آدم که هر چی می خواد توش بنويسه ...

چی بهتر از اين ...

ولی آدم هميشه نميتونه همه حرف هاش رو بزنه

همه حرف ها گفتنی نيستن

بعضی از حرف ها هستند که روی سينه آدم می مونن و سنگينی می کنن

يا گاهی اوقات گلوی آدم رو فشار می دن

ولی بيرون نميان

 

 

 
 

اردشير همتی : ٢:٤٢ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

 

خستگی دلچسب از کار
چند تا خميازه که نشون می ده چضدر خستم ...
و يک خواب خوب و راحت
شب بخير

 
 

اردشير همتی : ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ

 

جمعه ٥ تیر ،۱۳۸۳

 

 

 

بيايد ببينيم !

بيش از آنچه که می توان ديد

بيايد ببينيم !

آن چيز که اصل است ناديدنيست ...

تنها به چشم دل می توان ديد.

 
 

اردشير همتی : ۳:۳٦ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

 

باورتون نميشه چقد حالم خوبه. خود خودمم. می دونين يعني چي ؟ الان اين خود خود خودمم كه اينجا نشستم و دارم مي نويسم. حتي فراتر از اون كه اردشير همتي باشم. اينجا فقط من نشستم. من !
دلم مي خواد تا صبح بنويسم. درنم خاليه. هيچي اين تو نيست. نه من نه اردشير نه هيچ كس ديگه.
اگه بدونين بعضي وقتها چه احساهاي خوبي بهم دست ميده. چشمهاي زيادي رو مي بينم كه از اعماق وجودم دوستشون دارم. حتي انقدر كه لازم نيست بهشون فكر كنم.
دوستتون دارم
بعضي وقتها كسايي رو كه تا حالا نديدم دوست دارم.
بعضي وقها هم ... فقط هستم.

 
 

اردشير همتی : ٢:٤۸ ‎ق.ظ

 

پنجشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸۳

 

 

 

قسمتی که اشتباها وارد زندگيم شده بود به همان آسانی که آمده بود رفت. اکنون من باز باز هستم. راحت. ولی چه کسی از فردا يا حتی يک ساعت بعد خود با خبر است ؟
اکنون اکنون است ولی فردايی در کار نيست. اکنون اکنون است ولب ديروزی در کار نيست.
همه چيز آنقدر صحيح است که توان سخن گفتن درباره آن را ندارم. هر چه قدر ريز تر بشويم ماجرا پيچيده تر می شود.نمی دانم چرا... حتی فکرش را هم نمی توانم بکنم.

 
 

اردشير همتی : ٢:۱٧ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢

 

زيبا و ساده

 

انقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...

انقدر زيباست که به خواب هم نمی توان ديدش...

انقدر وسيع است که تمام عالم در مقابل آن سوزنی بيش نيست...

انقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...

آزاد باش... نفس بکش...آرام باش... نفس بکش...شاد باش... نفس بکش...

عاشق باش... عاشق باش...عاشق باش...

انقدر ساده است که فکرش را هم نمی توان کرد...

 
 

اردشير همتی : ۳:٢۳ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۸ دی ،۱۳۸٢

 

دنيای اشک

 

شايد زمانی اشک بر گونه های تو نيز جاری شوند

راحت باش  

و آسوده

من هم روزی با اشک بيگانه بودم

اگر بدانی چه دنياييست دنيای اشک...

راحت باش

و آسوده

زمانی اشک بر گونه های تو نيز جاری خواهد شد 

 
 

اردشير همتی : ٤:٢٧ ‎ق.ظ

 

یکشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٢

 

دوستان خوب ساده

 

تو در باره ی دوستان خوب و ساده چيزی شنيده ای؟

-آری شنيده ام آنها سال ها پيش می زيسته اند ... پيش از آن که خورشيد برآيد...

-نه من چيزی نشنيده ام اما فکر می کنم خطر ناک باشند ...

-پدر بزرگم در داستان هايش از آنها می گفت... می گفت که در شهری دور زندگی    می کنند... آنقدر دور که حتی اگر تمام عمرت را بتازی به آنها نخواهی رسيد...

-من داستانی از آنها خوانده ام که در بيابان ها زندگی می کنند... و شبهايشان روز است و روزهايشان شب...و شب ها به شکار می روند و جان انسانها را می گيرند

و آن ها چه داستانهايی از ما گفتند، بی آن که بدانند ما سالهات در بين آنان زندگی می کنيم و در حسرت يک لبخند دوستانه شان می سوزيم... و سالهاست که به ايشان عشق ورزيده ايم، بی آن که بدانند اين خود بوديم که به خود عشق             می ورزيديم.

اما باورت نمی شود همين ديروز بود که دوستی تازه پيدا کردم، بی آن که بداند من کيستم بر من خنديد و گفت دوستت دارم.

   

 
 

اردشير همتی : ٢:٥٠ ‎ق.ظ

 

چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

 

 

 


شما فکر می کنيد لبخندی زيبايی که بر لبان من است برای چيست ؟
شما فکر می کنيد قطرات اشکی که از گونه های من جاريست برای چيست ؟

او به خط پايان رسيده
و من بجای آن که او را با حسرت بنگرم
برايش اشک شوق می ريزم
برای خود اشک شوق می ريزم
حال می توانم با عشق نگاهش کنم

اينجا دشتی سبز است
که در آن همه می رقصيم
با موسيقی زيبای طبيعت
و همه به هم عاشقيم
همه در نفس های هم نفس می کشيم
همه همديگر را می بخشيم
هر چند خطايمان کوچک باشد يا بزرگ
ما به پلک زدنی می بخشيم
زيرا همه به هم عاشقيم
زيرا همه عشقيم
همه عشقيم
همه عشقيم

 
 

اردشير همتی : ۳:٥٦ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢

 

اولين غم نوزاد ما

 

اگر آنقدر دلت گرفته که فقط صدای موسيقی زيبای طبيعت آرامت می کند...
اگر حس می کنی بزرگترين موقعيت زندگيت در چند سانتيکتری توست ولی تو حتی توان آن را نداری که دستت را بسويش دراز کنی...
اگر آنقدر تنها هستی که حتی گرمای زيبای اشکهايت هم تو را تنها گذاشته اند...
اگر احساس می کنی در ميان شلوغی اين سياره خاکی گم شده ای...

به آسمان شب نگاه کن .... در ميان ستاره های آن ستاره ای داری که زيبا ترين ستاره ی دنياست... در آن ستاره گل سرخ زيبايی داری که زيباترين گل سرخ دنياست...

کافيست به ياد آوری که گل سرخ زيبايت چشم براه توست و هر لحظه انتظار تو را می کشد تا دوباره گرمای زيبای اشکهايت را احساس کني...
کافيست لحظات زيبايی را به ياد آوری که در ستاره ات کنار گل سرخت بودی...

فکر می کنی چرا در کودکی هر کداممان ستاره داشتيم؟

 
 

اردشير همتی : ٢:۱۸ ‎ق.ظ

 

جمعه ۳٠ آبان ،۱۳۸٢

 

بدون تيتر

 

كافيست آرام وسط خياباني خلوت بايستي، دستانت را بگشايي، سينه ات را پر از هواي پاييزي كني و با موسيقي زيباي طبيعت برقصي.
روي صندلي راحتت كنار پنجره بنشيني و رقص دانه هاي سبك برف را نگاه كني و خاطره هاي برف را بياد بياوري، لبخندي و شايد هم قطره اي اشك ....
اما اكنون اين تويي كه زيبايي را درك كرده اي، تويي كه سينه ات پر از هواي تازه ي پاييز است. اين تويي كه سراسر عشقي ....
كاش مي توانستم براي يك بار هم كه شده در چشمانت نگاه كنم....
تو كيستي ؟

 
 

اردشير همتی : ٢:٢٠ ‎ق.ظ

 

سه‌شنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٢

 

 

 

چند روز گذشت و رنگ ها اومدن ...
اول سبز بعد قهوه ای ...
بعد سفيد ...
بعد خاکستری ...
ولی من نمی دونم که خودم چه رنگيم ؟

 
 

اردشير همتی : ٧:٠۳ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٢

 

روز اول

 

روز اول هيچی نبود.

 
 

اردشير همتی : ۳:۱٤ ‎ب.ظ

 

 
اردشير همتی



نویسندگان
اردشير همتی


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٤
اردیبهشت ۸٤
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
فروردین ۸٢

لینک دوستان
دفترچه کوچک پنهانی
برف شعریست که آرام از آسمان فرو می بارد
My Photo Galery on Photo.net
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]