تو در باره ی دوستان خوب و ساده چيزی شنيده ای؟
-آری شنيده ام آنها سال ها پيش می زيسته اند ... پيش از آن که خورشيد برآيد...
-نه من چيزی نشنيده ام اما فکر می کنم خطر ناک باشند ...
-پدر بزرگم در داستان هايش از آنها می گفت... می گفت که در شهری دور زندگی می کنند... آنقدر دور که حتی اگر تمام عمرت را بتازی به آنها نخواهی رسيد...
-من داستانی از آنها خوانده ام که در بيابان ها زندگی می کنند... و شبهايشان روز است و روزهايشان شب...و شب ها به شکار می روند و جان انسانها را می گيرند
و آن ها چه داستانهايی از ما گفتند، بی آن که بدانند ما سالهات در بين آنان زندگی می کنيم و در حسرت يک لبخند دوستانه شان می سوزيم... و سالهاست که به ايشان عشق ورزيده ايم، بی آن که بدانند اين خود بوديم که به خود عشق می ورزيديم.
اما باورت نمی شود همين ديروز بود که دوستی تازه پيدا کردم، بی آن که بداند من کيستم بر من خنديد و گفت دوستت دارم.